#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_245
هنوزم چشماش اشکی بود...
با خدافظی از هم جدا شدیم...نمیدونستم کارم درسته یانه ....
ولی برای منی که تنهای تنها موندم دیدن پسر عمه و پسر عمو اتفاق خوش آیندیباید باشه...ولی من حسم خوب نبود.....
حس میکنم مادرجون از دستم ناراحته....
با خودم گفتم فقط میبرمشون سر خاک مادرجونو دیگه کاریشون ندارم....
آره ....بهترین کاره....
صبح روز پنجشنبه بود که با صدای تلفنم بیدار شدم....
اس ام اس بود...
شماره ی نیما بود
""نیما-امروز اگه براتون زحمتی نیست ما رو همراهی میکنی؟؟؟"""
نمیدونم چرا یه حسی گفت یه کم کلاس بذارم...جواب دادم
"-آدرس رو براتون میدم و شماره ی قطعه و ....."
"نیما-من زیاد با این جور جاها آشنا نیستم ....من تازه یک ساله برگشتم ایران ..."
نوشتم
"-شروین مطمینا بلده..."
"نیما-شروین همراهم نمیاد....اگر براتون زحمته مزاحمتون نمیشم...ببخشید "
ای بابا ...قهر کرد....نمیدونم چرا حس بدی بهش نداشتم....
romangram.com | @romangram_com