#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_244
با بغض گفتم-سکته ی مغزی...
نیما دستی به صورت و گردنش کشید....
نیما- خدای من...نه
سکوتی بینتمون بود که باعث میشد فکر کنم اضافیم....خواستم از بینشون رد شم که نیما به حرف اومد....
نیما- میتونی برای رفتن سر مزارش کمکمون کنی؟؟؟
کمی فکر کردم....
نمیدونستم کار درستیه یا نه....
نیما- میتونی برای رفتن سر مزارش کمکمون کنی؟؟؟
کمی فکر کردم....
نمیدونستم کار درستیه یا نه....
نگاهشون از نظرم پاک بود ....نمیدونستم برام دردسر میشه یا نه ...
نمیدونم چرا قبول کردم....
نیما-میشه شمارتو داشته باشم....پنج شنبه یا جمعه که بیکار بودیم میتونونیم قراری بذاریم و....
سکوت کرد....منتظر بود ....
موبایلمو با تردید درآوردم و ....
-شما شمارتونو بگید من براتون میس می اندازم....
نیما شمارشو گفت و منم یه تک زنگ بهش زدم وشمارمو سیو کرد....
romangram.com | @romangram_com