#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_242

شروین-فروشگاهو که جمع کردی دختر ؟! این همه خرید؟؟؟ نکنه پارتی گرفتی دختر
با خشم برگشتم سمتش....
خودشو جمع کرد و لبخند محوی زد
شروین- بابا من همین جا ازت معذرت میخوام دختر دایی ....اگه بابت چند وقته پیش ازم ناراحتی که اون قضیه حل شد و منم جلوی مادرجونت به غلط کردن افتادم....
با بهت برگشتم سمتش....
-شما مگه مادرجونو دیدید؟؟؟
شورین-هه خانوموو.....منو مجبور کردن به شخصه به حضور برسم و به غلط کردن بیفتم....منم که متواضع ....سریع غلطو کردم و قضیه حل شد.....الانم از دست من دلخور نباش دختر دایی....پدرمادرامون با هم مشکل دارن ....ما که مشکل نداریم....
حرفی نزدم و سکوت کردم..
مادرجون به من اینا رو نگفته بود....
پول خریدارو حساب کردم و خواستم برم که نیما حرف زد
نیما- به مادرجون سلام برسونید....
برگشتم عقب ....
چشماش یه جور غم داشت ....نمیفهمیدمش....
نگام تو نگاه غمگینش غرق شد....
چشماش مثل خودم بود ..غمگین و پر از حسرتو ناراحتی....
با صدای شروین حواسم برگشت ونگاهمو ازش گرفتم....
شروین- ببخشیدا وسط نگاههاتون....من خسته شدم نیما خان ....اینا سنگینه...

romangram.com | @romangram_com