#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_241
دوست داشتم زندگیم رو دوباره از نو بسازم
خیلی وقت بود یه غذای درست و حسابی نخورده بودم....
جلوی صندوق دار ایستاده بودم و منتظر بودم تا نوبتم بشه برای حساب کردن خریدام که صدایی از پشت بهم سلام گفت....
صداش نا آشنا بود به خیال اینکه با من نیست جوابی ندادم و حتی به عقب هم برنگشتم....
-سلام عرض کردم نیلوفرخانم
دیگه از فضولی در حال مرگ بودم
سریع برگشتم عقب و با دیدنش جا خوردم....
شروین بود ....پسرعمه ام...
نگاهمو ازش گرفتم
شروین -جواب سلام واجبه ها....
-به کسی که صلاح بدونم جواب میدم......
پسر -شروین ولش کن....
نمیدونم صدای کی بود ولی یکم آشنا میزد ....برگشتم و نگاش کردم....
قیافش بدجور آشنا میزد....آهااااان .....نیما بود
نیما نگاهم که دید فقط سری تکون داد ...
منم فقط سرمو تکون دادم ودوباره برگشتم و رفتم جلوتر و خردهامو گذاشتم رو میز صندوقدار.....
داشت حساب میکرد که بازم شروین شروع کرد
romangram.com | @romangram_com