#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_240
اونم انگاردلش نمیخواست ازم جدا شه....
هر دومون دنبال حرف بودیم ....
ولی نشد....
با خددافظیه آرومی ازش جدا شدم و از اونجا دور شدم...
از خنده به خاطر دستپاچگیه امیر در حال مرگ بودم
خیلی باحال شده بود....
رفته رفته خندم رفت و شد قطره اشکی و ریخت پایین....
دلم براش تنگ شده بود
نمیفهمیدم...ولی الان با دیدن دوباره اش ....قلبم داره بی قراری میکنه....
حوصله ی خونه رفتن رو نداشتم
رفتم بیمارستان ......دیدن هستی خوشگله حالمو خوب میکرد....
یه دو ساعتی کنار هستی و مادرش موندم و برگشتم خونه....
تو راه بودم که رفتم فروشگاه برای خرید ....
خیلی وقت بودخرید خونه نکرده بودم .....
ماشینروتوی پارکینگش پارک کردم و وارد شدم....
از بچگی عاشق خرید کردن بودم...
هر چی دستم اومد برداشتم ...از چیپس و پفک گرفته تا گوشت و مرغ ....
romangram.com | @romangram_com