#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_238

آروم و غیر محسوس دنبالش رفتم....
رفت شرکت....ماشینشو توی شرکت نبرد
همونجا ایستادم منتظر.......
اونقدر ازدیر اومدنش کلافه بودم که نگو...
تقریبا چهار ساعت تو ماشین بودم...بدنم همه خشک شده بود...
فکری به ذهنم رسید....
نباید بفهمه که ازواقعیت خبر دارم...
باید آروم آروم بهش بفهمونم که باهام بازی کرده و من خبر دارم....
فکر شیطانی ای به ذهنم رسید....
منتظر شدم....امیر همیشه از توی ساختمون دزدگیرش رو میزد و بعد میومد بیرون...نمیدونم چرا ولی اخلاقش بود....
صدای دزدگیر رو که شنیدم پام رو رویگاز گذاشتم و با تمام سرعت روندم وکوبوندم پشت ماشینش....
آی حال کردم...
با اینکه ماشین منم کمی داغون شد ولی می ارزید ...
عجیب دلم خنک شد بابت این ترسای چند وقته که بهم وارد کرده بود....
امر با عجله اومد طرفمو با دیدن من اول چشماش گرد شد بعد به تته پته افتاد....
با عصبانیتی ساختگی پیاده شدم....
-سلام...

romangram.com | @romangram_com