#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_222

چراغ اتاقشو خاموش کردم و رفتم بیرون....
رفتم و روپوشم رو در آوردم و مانتومو پوشیدم و رفتم بیرون....
باید براش کاری بکنم....
توی راه بودم که حس کردم ماشینی پشت سرمه و دنبالم....نگاش کردم....
یه دویست وشیش مشکی بود....شک داشتم ...آخه هر جا میپیچیدم بهام میومد...البته خیلی نامحسوس...
داخل خیابون خونه شدم که بازم وارد شدو چند کمتر بالاتراز من ایستاد....
شانه ای بالا انداختم..شایدم خونش اینجاست....
ولی تا موقعی که در روبا ریموت باز کردم هنوز بود و هیچ عکس العملی هم نداشت...
نگاهش کردم...تعجب کردم...شیشه هاش دودی رنگ بود و داخلش دیده نمیشد....
کمی ترسیده بودم....
ولی باز باز شدن در سریع وارد شدم و در رو بستم....
خیالم راحت شد....
بعد از گرفتن دوش و خوردن شام نشستم پشت لب تاپم و وارد سایتی شدم که درباره ی تازه های درمانی سرطان خون بود....
خداییش هزینه هاش کمر شکن بود...برای افرادی مثل پدر مادر هستی کوچولو....
فکر کن هر آمپولش.....قیمتش سر به فلک کشیده...
درمان پیوند سلولی هم جدیدا ابداع شده بود و درصد بهبود و درمانش هفتاد و پنج بود....
خرجش هم کمی بالا بود....

romangram.com | @romangram_com