#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_220

اونا هم به خاطر کمبود نیرو قبول کردن...
هستی داره مبارزه میکنه....شنیدم درمان برای سرطان خون بوجود اومده.... فقط هزینه هاش.... شنیدم خیلی زیاده....
وارد اتاقش شدم....
با دیدنم از تختش پرید پایین و با دو اومد سمتم و پرید بغلم....
بغلش کردم و رفتم سمت تختش و نشستم و اونم رو پام نشوندمش...
گونشو بوسیدم
-هستیم چطوره ؟؟؟
هستی-خوبم خاله....چرا نیومدی پیشم....؟
-داشتم چایی میخوردم هستی خوشگله....امروز خوبی؟؟
هستی لباشو برچید....
هستی-بد نیستم....ولی امروز همش چشمم سیاه میشه....
نگران نگاش کردم و گذاشتمش رو تخت و رفتم سراغ داروهاش..
اخمی کردم و برگشتم سمتش...
-مگه من این قرصا رو یه ساعت پیش ندادم بخوری.....
سرشو پایین انداخت....
رفتم کنارش....
-مگه قول ندادی بخوریش؟؟؟

romangram.com | @romangram_com