#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_216
پیغام سوم....امیرو یه عالم گله و شکایت ....
پیغام چهارم و آخری...سالاری ....ازم خواسته بود دوباره برگردم شرکت...
چه دل خوشی داره....
تلویزیون رو روشن کردم....نمیدونم چی میداد فقط خیره شدم بهش....
از بیکاری و حرص خوردن بهتر بود....
ساعت حدود نه و نیم شب بود که شاممو که نون بود با پنیر کپک زده خوردم....
زیارت عاشورا رو مثل هر شب تو این ماه خوندم ....
نمیدونم چرا ...ولی از شبی که مادرجون رو به خاک سپردم...میخونمش....
حس میکنم آرمش بهم میده و ترس رو ازم دور میکنه....
بهر حال ....
خواستم برم تو اتاقم که صدای تلفن بلند شد...
پاهام سست شد...شماره ی امیر بود...
کنار تلفن رو زمین تکیه به دیوار نشستم ...رفت رو پیغامگیر...گوش کردم......
امیر ""سلام نیلوفر....میدونم خونه ای....خودم دیدم رفتی تو خونه...فقط چند ثانیه مونده بود بتونم بیام تو ...ولی مثل همیشه زرنگ بودی و زودی در رو بستی....
لبخند تلخی رو لبم نشست...
امیر"" نیلوفر ...تا کی میخوای به این وضعیت ادامه بدی؟؟؟ نیلوفر برگرد....برگرد به زندگی....
-چه جوری؟؟؟
romangram.com | @romangram_com