#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_215

بدون حرفی با کیفم کنارشزدم و از کنارش رد شدم....احساس کردم داره دنبالم میاد....
کمی راه رفتم....بعدش شروع کردم به دویدن....
امیر ازم دور بود....
سوار ماشینم شدم و رفتم....
من عصبیم....من داغونم ....از من نباید انتظار بیشتری داشته باشه
من الان تعادل رفتاری و روانی ندارم....
بس نبود .....بس نیست....یه ماه بس نیست....
به خونه که رسیدم بازم مثل همیشه تلفن زنگ میزد و منم مثل همیشه جواب نمیدادم....
لباسام همه خاکی بود همشو توی ماشین فرو کردم ...
یه راست رفتم تو حموم....
گرمیه آب سرمای بدنمو کم کرد....
چرا بازم بی طاقت شدم....
بازم با دیدنش بی قرار شدم....
از حمام بیرون اومدم ....لباسامو که پوشیدم روی مبل نشستم.....
دکمه ی پیغام تلفن رو فشردم....
پیغام اول ...آنا جون و کلی التماس
پیغام دوم ....آقای ابراهمی دوست بابا ....

romangram.com | @romangram_com