#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_214
من دیگه برام احساسی نمونده....مونده؟؟؟
نه.....نمیدونم...
رو به سنگ گفتم
-منو ببخش....منو .....
بقیه شو خوردم و سریع بلند شدم...
امیر هم بلافاصله باهام بلند شد....
امیر -نیلوفر...کارت دارم....
اهمیتی ندادم....انگار کسی نیست ....انگار کسی صدام نمیکنه....
چرا؟؟؟ نمیدونم....
نمیدونم....شاید برای اینکه اون حرفای تو شمالش همه سرابی بود برام....
رومو ازش گرفتم و دو قدم نرفته بودم که کیفم کشیده شد....
افتاد زمین....
بی تفاوت برش داشتم و دوباره راه افتادم.....
امیر عصبی روبروم قرار گرفت....
امیر- میشه بگی چته؟؟؟یعنی چی این کارا؟؟بس نیست؟؟
همونجور مات و یخ زده نگاش کردم....
امیر- با تو هستم نیلوفر ...یه ماه بس نیست؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com