#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_211

-خدایا ...دارم دیوونه میشم...تاکی؟؟؟ تا کی باید زجر بکشم؟؟
بلند بلند هق هق میکردم
کوه غرورم شکسته بود .....استحکامیم از بین رفته بود....
دیگه گریه کردن برام مهم نبود ...مهم نبود کسی گریه مو ببینه...
پیشونیم رو روی سنگ گذاشتم....
زمزمه وار گفتم....
-منو ببخش مادرجونم....منو ببخش آخرین روزات رو دلخوشت که نکردم هیچ ...بدتر اذیت و ناراحتت هم کردم....منو ببخش....
-خدایا منو ببخش که به خاطر یه دوست داشتن از مادرجونم غافل شدم....
مادرجون ببخشم...
یا گذاشته شدن دستی رو شونم تکونی خوردم و برگشتم عقب..
باور نمیکردم...
داشتم بعد از دقیق یه ماه میدیدمش...
شاید توهم زدم...ولی نه...
گرمیه دستاش رو تن یخ زده ام واقعی بودنش رو بهم نشون میداد....
نگاه از چشمای سرخش و خیسش گرفتم و به دستش نگاه کردم...
رد نگاهم گرفت و دستشو با مکثی برداشت...
نگاه ازش گرفتم و بازم به سیاهی سنگ خیره شدم....

romangram.com | @romangram_com