#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_210
دو صد افسوس که دیگر به برم مادر نیست"
اشکم ریخت...
کامل وصف حال خودم بود...
حتی نمیدونم این سنگ و انتخاب شعرش رو کی کرده....
فقط ...فقط تاریخ روی سنگه که بهم میگه یه ماهه از همه چی بریدم...
یه ماهه که حتی خودمو تو آینه ندیدم...
حرفای امیر توی شمال روی اون تخته سنگ روبروی غروب خورشید اومد تو یادم....
""امیر-ولی ...ولی میتونم بگم خدا دوستت داشته که مادرجونت برات مونده... خدا بردن پدر مادرت رو یه جور حکمت دونسته و نباید گله کنی و بگی به خاطر بی لیاقتیه تو بوده.... میتونم بهت بگم...بگم امیدوار باش...اینقدر غمگین نباش....محکم باش....ظاهر شادتو با باطن غمگینت یکی کن...میتونی ...
امیر- قبول دارم ....قبول دارم نبود پدر مادر حتی تو ذهنمم نمیگنجه چه برسه به درک کردنت....ولی ...محکم باش نیلو....مثل همیشه ....حتی اگه به ظاهر باشه...مادرجونت داره با دیدنت هر روز افسرده تر میشه...میفهمی اینو؟؟؟ میدونم که نمیخوای این یکی رو هم از دست بدی....
بلند گریه کردم...کاری که تو این یه ماه نکردم......شکستم...شکستم سکوت یه ماهه رو...
-چی شد؟؟؟ کجایی امیر که دیدی خدا منو دوست نداره...دیدی؟؟ مادرجونمم که برام مونده بود برد پیش خودش...
-اینم حکمت بود ...؟؟آره ؟؟حکمت .....بی کس بودن و موندن منه؟؟
-دیگه امیدم به چی باشه؟؟؟ خدایا تو بگو....چه جوری محکم باشم؟؟...
-چه جوری این بار بتونم ظاهرمو شاد نگه دارم؟؟ چیز شادی تو زندگیم میبینی که من بهش بخندم؟؟؟
-نمیتونم...
داد زدم
-نمیتونم دیگه محکم باشم....من حتی نتونستم برای آخرین بار ازش به خاطر رفتارای آخرم ازش معذرت بخوام....نتونستم براش توضیح بدم چرا شده بودم اونجور.....
romangram.com | @romangram_com