#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_209

زانوم سست شد... بدنم بی اراده درحال خم شدن بود....
تصویر امیر روبروم تار شد...لبهاش تکون میخورد...ولی من هیچی نمیشنیدم
چشماش نگران بود...ولی با بسته شدن چسمام چیزی نمیدیدم...
آخرین چیز که یادمه برخورد سرم به جای نرمی بود و سیلی های محکم پی در پی ای که به صورتم میخورد..
نمیدونم چقدر گذشته....اصلا نمیدونم چی جور گذشت....
نمیدونم حتی چه جوری برگشتم تهران...
هیچی یادم نمیاد...
فقط میدونم الان ....این منم...
این منم که با لباسای سر تا پا سیاه....تنها ...
کنار یه سنگ سیاه ایستادم.......
سنگی که اسم زیبای مادرجونم روش بود....
سنگی که زیرش خود مادرجونم بود....
سنگ بی رحمی که منو از مادرجونم جدا کرد....
شعر روی سنگ بهم دهن کجی میکرد.....
"امشب انگار دگر زندگی ام باور نیست
کس به جز غصه در این خانه مرا یاور نیست
سوختم در طلب دست نوازشگر ولیک

romangram.com | @romangram_com