#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_208

نه....
با چشمای گشاد نگاش کردم ...اونم با چشمای خیسش زل زدتو چشمم
-امییی....ر....حر...ف بزن....
حقیقت جلوی چشمم بود ولی قبولش نکردم...نه....
امیر با ته مونده ی زورش با تته پته گفت...
امیر- فقط...فقط میتونم بگم...خدا صبرت بده....
همین که حرف از دهنش خارج شد چشمام سیاهی رفت...
چشمام سیاهی رفت و فقط یه سوال تو ذهنم شکل گرفت....
چرا؟؟؟
به سختی به زبون آوردمش....
-چ...را؟؟؟؟
امیر دستی به صورتش کشید....
امیر -تشخیص دکتر سکته ی مغزی بود...قبل از اینکه برسیم ..تموم....تموم کرده بود...
چشمام بسته شد...نه از ناراحتی...بلکه از سیاهیه چشمام...ترس از سقوط....
امیر-خوبی نیلو....؟؟
نمیبینی؟؟؟
خوبم؟؟ ...عالیم....

romangram.com | @romangram_com