#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_207
روبروش زانو زدم
داشتم دیوونه میشدم...
عشقم داشت جلوی چشمم پر پر میزد....
نمیتونستم حرفی هم بزنم و یا دلداریش بدم....
گریش بند نمیومد....
دیگه داشتم عصبی میشدم....
یهدفعه کنترلم رو از دست دادم و تحت فشار عصبی ای و استرسی که روم بود بلند داد زدم
-حرف بزن دِ لعنتی...چی شده؟؟؟
بازم حرفی نزد و فقط صدای خدایا گفتنش رو شنیدم...
ته دلم خالی شد...
چیزی ته گلوم قل خورد... معدم سوخت...
اشکم ریخت....
با بعت نگاش کردم... تا حالا اینقدر امیر رو مستاصل ندیده بودم...
پس حتما اتفاق مهمی افتاده...ولی چی؟؟؟
آنا جون که نیست...
سالاری هم صبح خودم صداشو شنیدم ....
پس....پسسس
romangram.com | @romangram_com