#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_206

امیر و گریه؟؟؟؟
صورتش خیس اشک بود...
خدایا چی شده که اشک این مرد دراومده؟؟؟
با قدمهای سست و لرزونی رفتم نزدیکش و مقابلش تو یه قدمیش ایستادم
-امیر.....امیر بگو....بگو ..چیشده؟؟
امیر حرفی نزد وفقط با چشمی اشکیش نگاش تو نگاه ترسیده ام قفل بود....
خدایا نکنه آنا چیزیش شده...؟؟
با شک و تردی و لرزون زمزمه کردم...
-آناجون؟؟؟
سوالی نگاش کردم....
بعد از چند ثانیه انگار تازه متوجه حرفم شده بود که سرشو به طرفین تکون داد ....
ناخداگاه نفس عمیقی کشیدم و سرمو بردم بالا و به سقف نگاه کردم
-خدارو شکر.....
صدای گریه ی امیر منو به خودم آورد....
این بار داشت بلند گریه میکرد....
-امیر چی شده؟؟؟حرف بزن توروخدا....
به دیوار تکیه داد و با تیکه بهش رو زمین سُر خورد و نشست و یه دستشو رو سرش گذاشت

romangram.com | @romangram_com