#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_205

دلخوشی ها داشت ازم دورمیشد...
انگار ته دلم اسید ریختن..از دلشوره داشت میجوشید...
با صدای لرزونی گفتم...
-امییییر....منو ببین....
ولی اون سرش همچنان پایین بو و دستش به دیوار بند شد...
حس کردم در حال سقوطه و خودم هم از اون بدتر....
حالا دیگه مطمین بودم واسه کسی اتافقی افتاده...ولی کی؟؟؟
خدایا...
-امیر....چی شده...؟؟کسی طوریش شده؟؟؟
بازم حرفی نزد ...ولی ....
ولی لرزش شونه هاش به بدترین حالت ممکن داشت داقعیت رو نشونم میداد...
نه....
خدایا...
نه....
سرشو با طمانینه بالا آورد...
با کنجکاوی نگاش میکردم که با دیدنش مات موندم...
امیر....

romangram.com | @romangram_com