#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_204
مادرجون هیچ وقت منو بی خبر نمیذاشت بره....یعنی اینقدر سرش شلوغه که جوابمم نمیده....
نکنه هنوز بابت رفتارام تو این مدت ازم دلخوره....؟
امروز باهاش حرف میزنم...معذرت خواهی مال همین وقتاست دیگه...
جز اینه که ما جز هم کس دیگه ای رو نداریم و بایدهوای همو داشته باشیم؟؟
نمیدونم چقدر اونجا نشستم که از گرسنگش به نون خالی پناه بردم...
خدایا چرا نمیان؟؟
کم کم داشتم عصبی میشدم.... از یه طرفم تپش قلبم بالا بود....
از بیقرای و استرس بود....
صدای باز شدن در ویلا اومد ....
موجی از دلخوشی بهم هجوم آورد و زیر لب خد رو شکر کردم....
با خوشحالی از آشپزخونه خارج شدم و رفتم سمت در ویلا
امیر بود و. سرش پایین و داشت کفشاشو در میاورد....
با خنده -سلام ...امیر شما کجایید مردم از دلواپسی...؟؟!!
جوابی نداد و همچنان سرش پایین بود....
کمی تعحب کردم ولی اهمیتی ندادم و ادامه دادم
-مادرجونم کجاست؟؟؟ قرصاشو نخورده....
بازم جوابی نداد....
romangram.com | @romangram_com