#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_202

دستمو رها کرد و بلند شد....
امیر -میدونم زیادی برات سخنرانی کردم...میدونم الان با خودت شاید بگی دلم خوشه و نمیهمم چی بوده حرفات ...ولی به خدا قسم میفهمم... ولی .....
امیر- ولی ....نمیتونم اینجوری ببینمت نیلو....نمیتونم داغون ببینمت و کاری نکنم...همین الانشم خیلی جلوی خ.....
حرفشو قطع کرد و با قدمهای بلندی رفت....
خدایا چرا حرفاشو نصفه ول میکنه؟؟؟
همش جمله هاش نصفه میشه....
منم تو کف جمله اش میمونم....
چی میخواست بگه؟؟
اَه.....
هوا رو به تاریکی رفته بود که منم بلند شدم و رفتم داخل ویلا....
حرف زدن با امیر خیلی بیشتر از اون چیز که فکر میکردم سبکم کرده بود....
جوری که لبخند از رو لبم نمیرفت....
درسته کمی از اینکه حرفای دلم و زندگیم رو پیشش گفته بودم ناراحت بودم و کمی پشیمون ....ولی ....
ولی حس بدی نداشتم....
حسم خیلی هم خوب بود...
حس کردم بازم برگشتیم به همون رابطه ی خوبه چند وقت پیش........
و این منو خیلی خوشحال میکنه....

romangram.com | @romangram_com