#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_201
بالاخره درست میشم....دلم میخواد یکم تو خودم باشم....
با یه حرکت خواستم بلند شدم که امیر مچ دستمو گرفت....
البته از رو لباسم...!
نگاش کردم...
سرخ شدم و ....
دوباره نشستم منتظر ببینم چی میگه....
امیر- نمیدونم چی باید بگم....نمیدونم چجوری باید یه دختر و دلداری داد چون تا حالا جز مادرم با خانم دیگه ای درد دل یا حرفای احساسی نزدم....
امیر-ولی ...ولی میتونم بگم خدا دوستت داشته که مادرجونت برات مونده... خدا بردن پدر مادرت رو یه جور حکمت دونسته و نباید گله کنی و بگی به خاطر بی لیاقتیه تو بوده.... میتونم بهت بگم...بگم امیدوار باش...اینقدر غمگین نباش....محکم باش....ظاهر شادتو با باطن غمگینت یکی کن...میتونی ...
امیر- قبول دارم ....قبول دارم نبود پدر مادر حتی تو ذهنمم نمیگنجه چه برسه به درک کردنت....ولی ...محکم باش نیلو....مثل همیشه ....حتی اگه به ظاهر باشه...مادرجونت داره با دیدنت هر روز افسرده تر میشه...میفهمی اینو؟؟؟ میدونم که نمیخوای این یکی رو هم از دست بدی....
با ترس و وحشت نگاش کردم....
نبودن مادرجون حتی یه ثانیه برام یه کابوسه
امیر-دیدی؟؟؟ پس خودت باش....خودتو اطرفیانت رو نابود نکن....
دستمو آورد بالا و بهم نشون داد و تکون داد ...
امیر- با تکیه به همین دستای کوچیک و ضعیف میشه قدمهای بزرگی برداشت....به خودت دستت اراده ات تکیه کن و بازم بلند شو ...بازم محکم شو..... بازم شاد شو....
نگاه سبز آبیم تو نگاه طوسیه براقش قفل بود...
خدایا....
کمکم کن...
romangram.com | @romangram_com