#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_199
یه مدت تو خودم بودم....
میفهمی یه دختر شیش هفت ساله مرگ از خدا بخواد یعنی چی؟؟؟ اصلا درست حسابی نمیدونستم مرگ یعنی چی...ولی میدونستم اگه مرگ بیاد میتونم برم پیش مادرم....
تو اوج بچگیم اینو که به زبون آوردم ....اولین و آخرین سیلیه عمرمو از بابام خوردم....
اول فکر میکردم دوستم نداره که منو میزنه..هر شب شده بود کارم گله از بابا برای مامان...
ولی بعد از یه مدت و یکم بزرگ شدن....
فهمیدم اون سیلی حقم بوده....
کم کم داشتیم برمی گشتیم به روال عادیه زندگی....
بعد از حدود دو سال شدیم بازم یه خونواده ی خوشبخت ...البته بدون مادر که هیچ وقت نتونستم جای خالی شو هضم کنم ...اما برای ناراحت نشدن بابا و مادرجون ...دم نزدم و خودمو خوشحال و راضی نشون میدادم....
زندگی خوب بود ....ولی....
نگاش کردم...
نگاش تو چشمای اشکیم افتاد ...
پوفی کشید ولی چیزی نگفت....
-چرا امیر؟؟؟؟چرا من باید اینقدر بدبخت باشم؟؟؟؟
خواست حرفی بزنه ولی با باز شدن دوباره ی دهنمحرفشو خورد و گوش سپرد به حرفایی که یه عمره رو دلم تلنبار شده....
-همه چیز به ظاهر خوب بود ....به همین به ظاهر خوب بودن هم قانع بودم.... اما ....اما مثل اینکه واقعا دل خوش به من نیومده... بابامم رفت....
زدم زیر گریه...
امیر هیچ کاری واسه آروم کردنم نمیکرد...
romangram.com | @romangram_com