#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_197

با تعجب نگام کرد....
شونه هامو انداختم بالا و دوباره به رنگهای روی سطح آب خیره شدم.....
-برای اولین باره که همچین صحنه ای رو میبینم....تو تهران دیدن این چیزا آرزو شده....
حضورشو کنارم حس کردم که نشست....
تپش قلبم.... حرارت گونه هام ....استرس و هولی که داشتم ....
بیشتر شد....
امیر- خوشحالم ....
-چرا؟؟؟
امیر- که تونستی اینجا ببینیش....من عاشق غروب اینجام..هر وقت میایم اینجا من روزگارم رو همین تخته سنگ میگذره.....
لبخندی زدم....
-پس جای تو رو گرفتم....
امیرم خندید -یه جورایی....
دیگه حرفی نزدم و آخرین هاله های نور نگاه کردم....
امیر- کاش میتونستی باهام حرف بزنی....
-چی بگم؟؟
امیر-هر چی که باعث شده تو اینجوری بشی....
-چه جوری؟؟؟

romangram.com | @romangram_com