#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_196
دوست داشتن....
عشق...نه..محاله....
نمیدونم....با صدای مادرجون بلند شدم ولی وارد ویلا نشدم...آخه خورشید در حال غروب بود و دوست داشتم این لحظه رو از کنار دریا ببینم...
روی صخره ای نشستم....
به آسمون زل زدم....
چقدر زیبا بود...
از اطراف کامل غافل شده بودم....
ذهنم ...روحم....قلبم.....چشمام ....همه و همه پی غروب خورشید بود....
چقدر قشنگ میرفت پایین....
چقدر قشنگ تلالوء رنگای نارنجی و قرمز و به تصویر کشید و روی آبیه آب سایه انداخت....
چقدر قشنگ دیگه خودش دیده نمیشد ولی انوار رنگارنگش توی آسمون و روی آب طرح می انداخت...
خدایا ...عظمتتو شکر...
با صدایی از کنارم از همه ی حسای خوب جدا شدم و رو به سکته ی خفیفی رفتم...
برگشتم ...
امیر بود....
امیر- تو هم غروب خورشید رو دوست داری؟؟
-نمیدونم .....
romangram.com | @romangram_com