#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_191
آنا جون- دخترم ....شما جوونا چرا اینقدر تنبلید؟؟ برید یه کاری کنیدو.....
ابروهام رفت بالا...
چی کار آخه؟؟
نگاهی به امیرکردم دیدم اونم مثل من گیجه....
امیر-چه کاری مامان؟؟
آنا-من دیدم اومدنی نیلوفر یه توپ با خودش آورده....برید بازی کنید....
مادرجون-آره دخترم..حوصلتونم سر نمیره....
کلافه از این بازی اجباری و اینکه نمیشه رو حرف دو تا بزرگتر حرف زد بلند شدم و توپ رو از ماشین درآوردم....
روبروی امیر ایستادم و توپ رو به طرفش پرتاب کردم...
امبر توپ رو گرفت و لمسش کرد....
امیر- توپ خوبیه...
-بهترین هدیه و یادگار بابامه...
امیر ابروش رفت بالا
امیر- توپ....یادگاری؟؟
-آره...اینقدر تعجب داره؟؟؟خوب من همیشه عاشق والیبال بودم....
امیر -نه ...تعجب نکردم...خدا رحمتشون کنه....
-ممنون....حالا چی کار کنیم؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com