#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_190

دوباره نگاهشو به چشمام دوخت...
امیر-چرا نمیتونم...؟؟
اینو بلند گفت....
متعجب نگاش کردم...
-چیو نمیتونی؟؟؟
امیر- نمیدونم....نمیدونمممم....
از جاش طوری بیرون کشید که صندلی از پش افتاد رو زمین و صدای بدی ایجاد کرد ولی اون بی تفاوت رفت...
ولی من خشک شده مونده بودم ...
این الان چی گفت؟؟
چرا حرفاشو واضح نمیزنه؟؟
از ویلا خارج شد و از پنجره دیدم رفت کنار سالاری برای درست کردن جوجه ها
لیوانا رو شستم و آشپزخونه رو هم کمی مرتب کردم و منم زدم بیرون...
هوا سرد بود....
زیپ سویشرتمو بستم و رفتم سمت مادرجون و آنا جون...
کلی تیکه بارم کردنو ومن فقط در جوابشون لبخند زدم و معذرت خواهی...
نهار رو همون کنار ساحل خوردیم...
همه نشسته بودیم که ....

romangram.com | @romangram_com