#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_187

چای برا خودم ریختم و روی صندلیه آشپزخونه نشستم ....
در حال خوردن بودم که صدای پایی توجهمو جلب کرد...برگشتم ....
امیر بود....
امیر-سلام
-سلام ...
امیر لبخندی زد-ظهرت بخیر....
-معذرت میخوام...اصلا نفهمیدم چرا اینقدر خوابیدم...
امیر- اینجا این چیزا معمولیه...من خودم یازده و نیم بیدار شدم....
روبروم نشست و به چای تو دستم زل زد...
لیوان رو بردم سمت دهنم که اونم نگاهش با لیوانم حرکت کرد....
با ایست لیوان وسطای راه نگاهش به چشمام افتاد
-چیه؟؟؟چرا اینجور نگاه میکنید؟؟
امیر-میکنید؟؟؟ فکر میکردم بعد از این همه مدت لایق باشم منو یه نفر حساب کنی....
از حرفش خشک شدم....
امیر با من این کارونکن.....
من نمیتونم این رفتاراتو تحلیل کنم...
من بی جنبه ام ...

romangram.com | @romangram_com