#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_186
ترجیح دادم برم تو ویلا....
بلند شدم...
نگاهش همراه من بلند شد...اما خودش نه.....
نگاهی بهش کردم
-ممنون بابت باز کردن در ...
سری تکون داد....
ازش دور شدم...با هر قدمم حس میکردم قلببم داره تکه تکه میشه...
خدایا...
چرا به زبونمون مهر خاموشی زدی...
خدایا ...
کاش به دلامون میزدی که اینقدر غذاب نکشم...
خیلی سریع رفتم تو اتاقمون و خوابیدم...
صبح وقتی بیدار شدم کسی تو اتاق نبود...ساعتو دیدم و یه دونه محکم زدم تو سر خودم....
ساعت یک و نیم ظهر بود....
سریع بلند شدم و لباسامو با یه سویشرت صورتی و جین مشکی عوض کردم....
شال سرخابیم رو هم سرم کردم و رفتم بیرون...
همه جا رو دیدم ولی کسی نبود ....
romangram.com | @romangram_com