#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_185
نمیدونستم چرا داره همراهیم میکنه....
هم دوست داشتم باهام باشه هم دوست نداشتم ....
تکلیفم با خودم مشخص نبود....
کنار ساحل رسیدیم نشستم کناری و به آب دریا زل زدم....
با اینکه هوا تاریک بود ولی دریا دیده میشد...
کنار ساحل رسیدیم نشستم کناری و به آب دریا زل زدم....
با اینکه هوا تاریک بود ولی دریا دیده میشد...
حضورشو حس کردم که کنارم نشست....
ولی همونجور نگاهم به دریا بود....وسعتش....عظمتش....
امیر- چرا تنها میخواستی بیای ....نمیگی خطرناکه؟؟
-.....
امیر- دوست نداری حرف بزنی؟؟؟
-نه...
با نه کوتاه و محکمی که گفتم نگاهی بهم کرد و بعد روشو کرد سمت دریا....
طاقت نزدیک بودنش رو نداشتم.....
از طرفی هم موجهای ب اجازه ی این روبهم نمیدادن برم تو آب..
نه راه پس داشتم نه راه پیش....
romangram.com | @romangram_com