#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_183
-ممنون ...موضوع افتخار دادن نیست آقا امیر....جامون تنگ میشد آناجون و مادرجون سختشون بود....
امیر دیگه حرفی نزد و تقربا همه لباسامونو عوضکردیم....
ویلای بزرگی بود و تقریبا شش تا اتاق داشت .....
مادرجون و من یه اتاق رو برداشتیم و آنا جون وسالاری یه اتاق و امیر هم به گفته ی خودش تو اتاق همیشگیه خودش رفت....
لباسهارو از چمدون در آوردم و تو کمد اتاق چیدم و تونیک قهوه ای با شلوار کتان کرم رنگ و شال کرم پوشیدم و رفتم تو سالن....
-آنا جون غذا رو گرم کنم؟
آنا- بله....گرسنمونه هممون...چی هست حالا؟؟
-کتلت ...دوست دارید
آنا- بله ...مخصوصا دستپخت تو رودخترم...
غذا رو گرم کردم ...
تصمیم گرفتم رفتارمو معمولی کنم .... نه بهای زیادی بهش بدم...و نه بی محلی کنم....معمولی ....
هممون سر میز نشستیم و مشغول شدیم....
سالاری -خیلی خوش طعمه عزیزم...دستت درد نکنه...
-نوش جان ...
امیر با گفتن مرسی زیر لبی ای بلند شد و رفت تو اتاقش....
تقریبا همه خسته بودن و خیلی زود رفتن تو اتاقاشون برای خواب
مادرجون که خوابید ژاکتی پوشیدم و کلاهشو روی سرم به جای شال گذاشتمو رفتم بیرون
romangram.com | @romangram_com