#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_182

خوب دلتنگ بودم...
خیلی وقت بود حرفی نزده بودیم...
کلی خودمو به خاطر رفتارم سرزنش کردم و مادرجون بعد از چند دقیقه اومد و بازم امیر جلوتر از ما راه افتاد.....
خدایا این سفررو بخیر بگذرون.....
کلی خودمو به خاطر رفتارم سرزنش کردم و مادرجون بعد از چند دقیقه اومد و بازم امیر جلوتر از ما راه افتاد.....
خدایا این سفررو بخیر بگذرون.....
ساعت حدودای ده و نیم بود که رسیدیم....
چون سرعتمون پایین بود کمی دیر رسیدیم....
تقریبا ساعتای ده و نیم بود که رسیدیم و وارد ویلا شدیم ....هوا تاریک بود و چیز زیادی دیده نمیشدو....ولی صدای آب آرامش زیادی بهم داد تو همون تاریکی..
سالاری -خوش اومدید....بفرمایید ....
همراه چمدونا داخل شدیم و سلام دادیم...
رو مبلا ولو شدم....چند ساعت رو صندلیه ماشین بودن کمرمو داغون کرد....
آنا-خسته شدیا نیلوجون....
-بله...خیلی....جدیدا رانندگی خستم میکنه...
امیر- اگه افتخار میدادید با ما میومدید خسته هم نمیشدید....
لحنش دلخور بود ...
اهمیتی ندادم....

romangram.com | @romangram_com