#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_175

همه ی درها و پنجره هارو بستم و قفل امنیتی رو هم فعال کردمو ب و گاز رو هم بستم و با خیال راحت رفتم بیرون و نشستم تو ماشین...
مادرجون-بریم؟
-بله...
ماشین رو روشن کردم که امیر بعد از من روشن کرد و جلوتر ازم راه افتاد...
وسط راه امیر سالاری رو از جلوی درب خونشون برداشت و به سمت شمال راه افتادیم....
تقریبا ساعت نزدیکای پنج بود که از خستگی چشمام باز نمیشد....
مادرجون-خسته ای؟
-خیلی...
مادرجون-میخوای بگو یه نیم ساعتی این اطراف استراحت کنیمبعد راه بیفتیم....
-آره...شمابهشون زنگ میزنی؟
مادرجون-آره دختر قشنگم...
تماس گرفت و صدمتر جلوتر امیر ایستاد....منم تقریبا چند متر عقبتر ایستادم
آنا جونو امیر و سالاری پیاده شدن و مشغول دین اطراف شدن....
سرم رو روی فرمون گذاشتم
-مادرجون شما برید پیش آناجون من نیم ساعت بخوابم ...
مادرجون-خوبی؟؟
-آره بابا...فقط چشمام داره بسته میشه

romangram.com | @romangram_com