#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_173

آنا-اینا رو برای چی خریدی دختر؟
-خوب معلومه برای سفرمون...
آنا-چرا دخترم؟ همه چی رو خود سالاری تهیه میکنه....
-اینجوری ما هم راحت تریم....بالاخره سفر و خرجها دنگی باشه بهتره....
آناجون لبخندی زد-هر جور شما راحتید...
کتلتهارو همه رو پختم تقربا یه ظرف وکیوم کاملا پر شد ....
نهارمون رو خوردیم و کلی آنا جون از غذام تعریف کرد....
منم کلی ذوق کردم
بعد از نهار بود که امیر تماس گرفت و گفت تا نیم ساعت دیگه میرسن...
خیالم از بابت ماشین هم راحت بود ....
هممون حاضر نشسته بودیم که زنگ رو زدن ....از قببل چمدونهامون رو توی صندوق عقب گذاشته بودم....مادرجون رفت توی ماشینم نشست
امیر با دیدن ماشینم اومد جلو
امیر -سلام....
نگاهی بهش کردم...قلبم تو دهنم بود از استرس و حرارت و تپشولی به روی خودم نیاوردم و بی تفاوت روم رو برگردوندم و صندوق رو باز کردم تا توپ والیبالمو بذارم توش و همزمان بهش سلامی گفتم....
-سلام...
هنوز سایه اش رو جلوم میدیم ولی برنگشتم طرفش...
نمیدونم چرا داشتم برخلاف همیشه باهاش سرد رفتار میکردم....

romangram.com | @romangram_com