#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_171

آنا-برو عزیزم..
داشتم تو اتاقم لباسهامو جمع میکردم که در باز شد و مادرجون وارد شد
مادرجون اومد کنار م رو تختم نشست
مادرجون-خوب ...دیروز با اینکه زود از شرکت زدی بیرون چرا دیرتر از همیشه اومدی؟؟؟
میدونستم مادرجون طاقت نمایره و زود میاد سراغم...
سرم رو پایین انداختم و ....
-حالم خوب نبود مادرجون...رفتم تو یه پارک ....
مادرجون چونمو گرفت و بالا آورد
مادرجون-چرا؟؟؟چت بود؟
-چیز مهمی نبود مادرجونم...کمی عصبی بودم و حال روحیم خوب نبود ....
مادرجون- باشه دخترم... حالا اومدم بگم اگه دوست نداری بریم بگو خودم یه بهونه میارم....دوست ندارم بذارمت توی منگنه...حس کردم دوست نداری بریم....
لبخندی زدم...
-نه عزیزم....اولش راضی نبودم ولی الان دوست دارم بریم...فقط با ماشین خودمون بریم و اگه یه وقت دیدیم مزاحمشونیم خودمون یه هتلی یا ویلایی میگیریم...باشه؟؟؟
مادرجون لبخندی زد -خودمم همین هارو میخوستم بگم....دوست ندارم سربار کسی باشیم ...
-پس بریم حاضر شیم....
مادرجون- نهار میخوای چی بهمون بدی ؟؟؟؟
-چی دوست داری ؟

romangram.com | @romangram_com