#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_170
میدونستم مادرجون از دستم دلخوره ...آخه نمیدونست من دیروز زود تر از شرکت بیرون اومدم ....چون رفتم یه پارک و سر موقعی که از شرکت بیرون میام رفتم خونه ....
مادرجون- برو ماده شو....هر وسیله ای هم میخوای بردار ....
آنا جون-قربونتون برم ...خیلی خوش میگذره....
-ببخشید فقط کی راه میفتید ....؟؟
آنا- سالاری گفت بعد از نهار راه بیفتیم خوبه...تا شب میرسیم...
-پس من برم وسایلامون حاضر کنم....مادرجون وسایل شمارم حاضر کنم یا خودتون میکنید؟؟؟
مادرجون-نه مادر ....خودم جمع میکنم....فقط برا نهار حوصله ی آشپزی داری یا خودم بپزم....
-نه ....زود میام خودم درست میکنم....
رو کردم سمت آنا جون
-فقط ما مزاحمتون نباشیم...!؟
آنا جون بلند شد و اومد روبروم و دستمو گرفت
رو کردم سمت آنا جون
-فقط ما مزاحمتون نباشیم...!؟
آنا جون بلند شد و اومد روبروم و دستمو گرفت
آنا-این چه حرفیه دخترم ؟؟؟ وجود شما سفرمون رو صد برابر لذت بخش تر میکنه!
لبخندی زدم و گونش رو بوسیدم
-ممنون ...پس من برم سراغ کارا
romangram.com | @romangram_com