#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_169
-سر کار دیگه ....
آنا روشو کرد سمت مادرجون-بهش نگفتید؟؟
مدرجون-نه والله....دیشب که خسته اومد و بدون شام خوابید اصلا نتونستم ببینمش چه برسه بهش بگم
-چیو باید میگفتید مادرجون ...؟؟
مادرجون-شرکتتون یه هفته تعطیله و آقای سالاری هم بهمون پیشنهاد دادن همراهشون بریم ویلای شمالشون .....
با اخم نگاهش کردم....
باید بهم میگفت....
من دوست نداشتم برم....
برم بازم صبح تا شب امیر رو ببینم و عذاب بکشم از بی خیالیش....!!
عصبی شده بودم
تو یه جور عمل انجام شده قرار گرفته بودم
-چرا آقای سالاری بهم نگفتن شرکت تعطیله....
آنا-آخه مثل اینکه تو دیروز زود رفتی خونه و اون آخر وقت به همه گفته و تو نبودی ....
سرمو انداختم پایین
مادرجون با چشمای ریز نگام کرد
آنا-حالا افتخار میدید همراهمون بیاید ؟؟
-این چه حرفیه آنا جون ....هر چی مادرجونم بگه....
romangram.com | @romangram_com