#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_168
هر روز میدیدمش ولی حس میکردم از هم دوریم....
دیگه مثل قدیما با هم شوخی نداشتیم...کل کل نداشتیم.....
هر روز افسرده تر از دیروز میشدم...امیرم حرفی نمیزد..کاری نمیکرد که حداقل بفهمم اونم منو دوست داره یانه...
حس میکردم تو یه مردابم که هر روز بیشتر توش فرو میرم ولی امیر بالاش ایستاده و نمیاد ...
حسی بهم میگفت اون حسی رو که من بهش دارم رو نداره....
چند وقتی بود که روزا خیلی معمولی پیش میرفت و بدون هیچ اتفاقی...
صبح که از خواب بیدار شدم داشتم از سرما یخ میزدم ...چرا این شوفاژا خونه رو گرم نمیکنه...
بیدار شدم و از سرما ناخنهام کبود شده بود ..پتو پیچ شده رفتم پایین با چشمای بسته که دیدم آناجون تو سالن نشسته....
همونجور موندم....
منو که دید خندید و سلامی کرد بهم ...
تازه فهمیدم پتو پیچم...سریع سلام کردم و رفتم بالا ...
چرا اینجاست؟؟؟؟
نمیدونم ...
گاهی خودمو میزدم به بیخیالی که زیاد بهش فکر نکنم ولی نمیشد....
سریع یه دوش گرفتم و لباسای کارمو پوشیدم و رفتم پایین تا برم سر کار....
آنا-کجا میری دخترم؟؟
تعجب کردم...
romangram.com | @romangram_com