#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_167
نمیدونم
گونه هام حرارتش رفت بالا...
حس میکردم ازش آتیش میباره....
با صدای مادرجون که حال امیر رومیپرسید تموم حس و حالم پرید و جوابشو دادم....
-خوبه مادرجون....
مادرجون-خداروشکر....نهار بخوریم؟؟؟؟
-چی داریم؟؟
مادرجون-ته چین مرغ درست کردم
-آخخخخخخ جون ایول ...
همیشه عاشق ته چینای مادرجون بودم
نهار رو خوردیم و یه روز خوب رو در کنار هم گذروندیم
........
تقریبا ده رو از اون روز میگذره و امیر بعد از سه روز مرخصی برگشت....
جفتمون رفتارمون با هم عوض شده بود....
اون بیشتر نگام میکرد و کمتر حرف میزد ...
منم نمیدونم چرا بار هر بار حرف زدن باهاش سرخ میشم....قبلنا این جور نبودم....
هر چی بود باعث میشد جفتمون کمی رفتارمون با هم محتاطانه باشه....
romangram.com | @romangram_com