#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_164

-میگم بخند ببینم....
امیر-چرا؟؟؟
-میخوام ببینم لبت شکاف میخوره یا نه؟! بخیه میخواد یا نه...؟
امیر-آهاااان....باشه...
نخندید ولی لبشو کش داد که خدارو شکر شکافش باز نشد
لبخندی زدم-خوب خداروشکر....فکر کنم دیگه نیازی به من نیست...
امیر-ساعت چنده؟؟
ساعتمو نگاه کردم.-نه و نیم....
امیر-خیلی ممنونم ازت....
-خواهش میکنم....ولی باید بعدا بگی چرا این اتفاق افتاد....
امیر اخمی کرد و حرف نزد...اوضاع خراب بود که رفتم بیرون....بعد از خوردن صبحونه همراه مادرجون رفتیم خونه و امروز رو سالاری بهم مرخصی داده بود چون دیشب تا صبح بیدار بودم
یه راست رفتم حمام و بعد از یه دوش مختصر رو تخت پهن شدم....
صبح که از خواب بیدار شدم خوشحال بودم که یه روز توی خونه هستم....
ولی همه ی فکر و ذکرم امیر بودو حالش....
از طرفی نمیدونستم حالش چه طوره از طرفی هم نمیدونستم اگهبهش زنگ بزنم بد نباشه ....
تو دوراهی بودم که مادرجون صدام زد
مادرجون- نیلووووو

romangram.com | @romangram_com