#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_161

-تب کرده.....
سریع مسکنی به خوردش دادیم و پاشویش کردیم....
ازگرسنگی در حال ضعف بودم....
هر کس شامش رو گوشه ای خورد ....همه بی اعصاب بودیم....امیرم حالش بهتر بود و تبش خیلی پایین اومده بود....
امیر حالش بهتر بود و تبش خیلی پایین اومده بود....
خواستیم بریم که آناجون قسممون داد بمونیم...میگفت مراقبش باشم..
مادرجون قبول کرد و اون شب رو موندیم....
مادرجون تو اتاقی رفت و خوابید ....سالاری هم توی سالن خوابش برد و آنا جون هم بیدار نشسته بود و دعا میخوند....
منم مثل یه پرستار بالا سر بیمارم نشسته بودم....
خسنتگی از یه طرف و بی خوابی از طرف دیگه داشت داغونم میکرد....
امیر رو با این حال دیدن و دم نزدن از عجایب بود...
کنار تختش نشستم رو زمین....و به دیوار تکیه دادم و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم....
وای بازم داغ شده بود....
نزدیک یه ساعتی پا شویش کردم و دستمال خیس رو پیشونیش گذاشتم....
از خستگی نشستم و سرم رو روی تختش گذاشتم و آخرین لحظه فقط دستمو رو دستش گذاشتم و از خنکیه دستش لبخندی زدم وخیالم راحت شد از نداشتن تب.....و دیگه هیچی نفهمیدم
با گرمی ای روی دستم بیدار شدم و خواستم سرمو بلند کنم که گرمی رفت ...تعجب کردم و به دستم نگاه کردم....
چیزی نبود ...دست امیر کنار دستم بود....نگاهی به صورتش کردم....

romangram.com | @romangram_com