#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_160
با انگشتم به ساق پاش فشاری آوردم که حرکتی نکرد
آنا-چیشده؟؟نکنه....
-نه آناجان.....فکر کنم از درد از حال رفت
نگران شده بودم....
آنا جو.ن مدام در حال نفرین کردن بود....به کسی که این کارو کرده....
با اومدن سالاری سریع دست به کار شدم....
بیهوشیش کمکون بود که درد نکشه....
بخیه که زدم به لبش نگاهی کردم....
سالاری-بخیه میخواد؟؟؟
-نمیدونم....تا جایی که بیمارستان بتونه بخیه نمیزنه به لب....فکرکنم فعلا نزنم ببینیم بعداخونریزی میکنه یا نه ....اگه کرد میزنم....
سالاری سری تکون داد ...
سالاری-خوبه....
هممون نگران دورش بودیم
باکمک سالاری بردیمش بالا تو اتاقش و روی تخت گذاشتیمش....
رو پیشونیش دونه های عرق نشسته بود....
با پشت انگشتای دستم رو پیشونیش دست کشیدم که سوختم...
سالاری- چی شده دخترم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com