#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_159

-حرف نزن امیر....ساکت باش....
امیر خندید و از درد صورتش رفت تو هم
امیر- نکنه....نکنه دارم ....میمیرم....همتون...گر.....یه میکنید؟؟؟
آناجون- ساکت شو امیر....نیلو ...تروخدا یه کاری کن...
-به جز بازوت بازم زخم داری؟؟؟
امیر-آره....ولی مهم نیست....
-بگو کجا؟؟؟
امیر-نمیبینی؟؟؟ لبم جر رفته...
لبشو نگاه کردم ...راست میگفت....چرا ندیده بودم؟؟؟
سریع با بتادین لبشو تمیزکردم که این بار دستشو مشت کرد....
بعدازتمیز کردنش کمی بتادینروش ریختم که این بار طاقت نیاورد و دستمو گرفت و کشید کنار ....
بتادین ازدستم افتاد و کمی ریخت رو زمین...
سریع برش داشتم...درکش میکردم
نالش به هوا رفته بود....
داشتم داغون میشدم....
کجا موند این سالاری ....
حس کردم امیر رو به بیهوشی رفته...

romangram.com | @romangram_com