#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_156
با صدای زنگ در آنا جون خوشحال در رو باز کرد و نشست
سالاری هم لبخندی بروش زد
نفس راحتشون رو شنیدم ولی نمیدونم چرا دلشوره ی من هنوز نرفته بود...
با صدای در سالن هممون چشم به در دوختیم ...
بعد از چند لحظه امیر وارد شد....
هممون با دیدنش حرف زدن یادمون رفت..
مات شده بودم
خدای من ....!
امیر بود که سرش خم بود و با دستش که رو شکمش فشار میاورد ....
بازوش آستینش پاره بود و خونریزی داشت ....
سرشوبالا آورد و با دیدن ما اول چشماش گرد شد بعد بی رمق تکیه به دیورا کناری رو زمین سر خورد و ناله ای دردناک سر داد ....
نمیدونم چه حسی بود ....که باعث شد به سرعت بدوم سمتش....
انگار شغلو رشته ی پرستاری بهم غلبه کرده بود ....
سریع مچ دستشو گرفتم و نبضشو گرفتم....
آنا جون انگار زبونش بند اومده بود ...مادرجون داشت آنا جون رو دلداری میداد .... سالاری هم رفت آشپزخونه فکر کنم جعبه ی کمکهای اولیه رو بیاره....
نبضش کند بود ...
-فشارش پایینه....
romangram.com | @romangram_com