#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_155

مادرجون- با ماشین من میریم....بیا خسته ای خودم میرونم
از خدا خواسته رفتم و سه سوته رسیدیم...
اولین بار بود میرفتم خونشون....
وارد یه باغ بزرگی شدیم...ماشین رو مادرجون برد داخل....
پیاده شدیم و همراه هم رفتیم ....
سالاری و آنا جون جلوی در به استقبالمون اومده بودن
هر چی نگاه کردم امیر و ندیدم...کلافه باهاشون سلام و علیکی کردم و وارد شدیم....
خونشون خیلی قشنگ بود....
سالنش گرد بود ....
پنجره ها گرد و طرحهای سنتی.....
واقعا زیبا بود....
آناجون مارو به اتاقی برد و لباسامونو دروردیم....
روسریمو گره شو شل تر کردم و وارد پذیرایی شدم...
آنا جون همش چشمش به ساعت بود و همش در حال شماره گرفتن و مدام چشم و ابرو میومد به سالاری
نگران شده بودم
حس بدی داشتم ...
حس میکردم نبود امیر با همه ی این دلشوره ها در ارتباطه....

romangram.com | @romangram_com