#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_153

حرفی نزد ....
فقط چشماش تو چشمام قفل شده بود....
نگاهش داشت آتیشم میزد.....حرف نمیزد اما نگاهش....
بالاخره به حرف اومد.....
امیر- حتی نمیخوام باهاش هم کلام شی....
تعجب کردم...
چشمای گردمو که دید بازم ادامه داد
امیر-تو ارزشت خیلی بالاتر از این حرفاست که با همچین آدمی هم کلام شی....
نگاهش داشت برق میزد....
ذوق زده بودم...
اینم یه جور اعتراف بود؟؟؟
فشاری به مچ دستم داد و آروم ولش کرد و تند از اتاق بیرون رفت.... و .... منوبا کلی رویا تو حال خودم گذاشت...
هرلحظه منتظر بودم برگرده ولی تا ساعت پایان کار برنگشت...
ناراحت و سرخورده رفتم خونه و وارد شدم و سلام کردم
مادرجون با تیپ خاصی اومد جلو
مادرجون-سلام ...چی شده چرا این شکلی هستی؟؟؟
-خستم...خیلی

romangram.com | @romangram_com