#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_149

آناجون ازم خدافظی کرد و رفت....منم همراه مادرجون کمی فیلم دیدیم و بعد خوابیدیم
صبح که از خواب بیدارشدم سریع حاضر شدم و زدم بیرون .....
به شرکت که رسیدم تازه یاد خرابکاریه دیشبم افتادم...
دودل شدم.... میترسیدم برم....
یعنی برخورد امیر چجوریه؟؟؟
نکنه بروم بیاره؟؟
اگه برم بیاره میمیرم....
با قدمهای سست رفتم بالا و همش دعا میکردم که امیر رو الان نبینم که...
بله.....مثل همیشه که شانسم خوشگله این بارم خوشگل بود و همین که وارد شدم امیر رو در حال ورود به اتاقمون دیدم که چای دستش بود که اونم با دیدن من هول شد و چای کمیش ریخت رو دستش....
تو این هیر و ویر خندم گرفته بود...
آخه بیچاره دستش سوخت و ....
سلام آرومی کردم و از کنارش سریع رفتم تو اتاق....
اونم وارد شد....
هیچ کدوم حرفی نمیزدیم....
انگار اصلا اتفاقی نیفتاده....
با صدای گوشیه امیر نگام به نگاش افتاد
نگاهش به سمت گوشیش رفت بعد عصبی گفت

romangram.com | @romangram_com