#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_146

لبخند مرموزی زدم- بله که پختم....
مادرجون-دخترم یه پا هنرمنده آنا جان....
-اوووووه.....چقدر هندونه زیر بغلم رفت....
آنا و مادرجون خندیدن ...
-من میرم میز رو بچینم ...شما هم زود بیاید .....
رفتم و خیلی با سلیقه میز رو چیدم.....
طعم هر دو خورشت فوق العاده شده بود
با اینکه اولین بار بود فسنجون پختم ولی اینقدر خوشطعم بود که نگو.....
حدود یه ربع بعد نشستیم و تا پایان غذا کسی حرفی نزد....
بعد ازغذا
آناجون- واقعا خوشمزه بود....عالی بود...فکر نمیکردم دختر جوونی به سن تو بتونه این همه آشپزی خوب کنه!!!
-همه رو مدیون مادرجونم هستم....
مادرجون-ولی فسنجون رو من یادت ندادم......
-خوب ....خوب بلد بودم ....
بعد از شستن طرفها همه نشستیم رو مبلها و داشتیم میوه و چای میخوردیم که دیدم مشغولن .....رفتم اتاقم .....کمیکتاب خوندمو بعد رفتم دستشویی.....
قرا ر بود آژانس بیاد دنبال آنا جون....با صدای آیفون سریع از دستشویی زدم بیرون و رفتم توسالن ....که کاش نمیرفتم....
لبخند رولب همین که پام رو تو سالن گذاشتم ...چشمم خورد به امیر....

romangram.com | @romangram_com