#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_145
ذوق زده بدون جواب دادن بهش قطع کردم و مشغول پختن شدم
لبخند مرموزی گوشه ی لبم بود
ساعت هشت بود و تقریبا غذاهام کامل آماده
خیلی بوی غذا گرفتم ....ولی اصلا حس حمام رفتن رو نداشتم ...تازه چند ساعت نبود رفته بودم
دست و صورتمو شستمو لباسامو درآوردم و کلی ادکلن زدم
یه پیرهن کوتاه تا بالای زانوم پوشیدم که آستین حلقه ای بود و تنگ به رنگ لیمویی و ساق شلواریه کوتاهی تت زیر زانوم پوشیدم به رنگ بنفش...
همیشه عاشق ترکیب رنگیه زرد و بنفش بودم...
دمپاییم و هم دیگه نپوشیدمو خودموتو آینه نگاه کردم....
چشمای سبزآبیم بیشتر به سبز میزد.....بازم مداد سیاهیدور چشمام کشیدم و رفتم پایین ....
مادرجون و انا توی سال داشتن فیلم میدیدن....
مادرجون با دیدنم لبخندی زد -خسته نباشی عزیزم...
-مرسییییییی
آناجون- دختر ماشاالله چقدر تو خوشگلی....هر لباسی میپوشی خوشگلیت بیشتر میشه....یه اسپند برا خودت دود کن
-آنا جون....اغراق دیگه نکن....اسپند واسه چمه؟؟؟
نشستم نزدیکشون.....
-غذا حاضره ها ....
آنا جون ابروریی بالا انداخت-فسنجون هم پختی؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com