#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_140
آنا جون که داشت با تلفن صحبت میکرد نگاهش به من که افتاد نگاهی به سرتا پام انداخت و لبخند زیبایی زد و همونطور که داشت به صحبتهای طرف گوش میکرد اومد طرفم و صورتمو بوسید
آناجون- خیلی ناز شدی ....
-مرسی....
نمیدونم چی شد که آنا جون از خنده رو صندلی ولو شد
آنا جون- نه بابا ...با تو نبودم پسر ....به تو چه با کی بودم پسر ....نه بابا یه دختر خوشگل.... دیگه داری زیادی پررو میشی.....مراقب خودتون باشید ....حواست به بابات هم باشه....چشمش بیراهه رفت چشمشو کور کن....
خندیدم ...
حتما امیرِ....
یه دفعه دیدم آنا جون گوشی رو گرفته سمتم ..
با تردید گوشی رو گرفتم
آنا جون-امیر ...کارت داره
-بله؟
امیر- دیگه مادرجونت تنها نیست ....بهونه نداری میام دنبالت ....
-نه ....
امیر-چرا؟؟
نگاهی با مادرجون و آنا کردم که نگاهشون به من بود ...لبخندی زدم و گفتم
-دوست دارم امشب و با دو تا خانم زیبا بگذرونم....
امیر-خوبه....مطمینی؟؟؟
romangram.com | @romangram_com