#مهندسین_شیطون_و_اخمو_پارت_139
آنا جون -سلام دخترم ....چقدر تو سرخ میشی دختر....عیب نداره منم مثل مادر جونت ...چیزی نگفتی که ...همیشه شیطون باش که چشم رو هم بذاری میشی سن و سال ما و دیگه این شیطنتها برات آرزو میشه....
لبخندی زدم
-شما هم خوب شیطونیا آنا جون ؟؟؟ چه خبرا ؟؟؟ اینجا ؟ بی خبر ؟؟؟
آنا جون - از بی کسی از دیشب اومدم اینجا....
ابروم پرید بالا و نگاهی به مادرجون کردم
-پس بگو چرا مادرجون اصلا از دیروز یاد من نیفتاده و اسمش رو گوشیه حقیر نیفتاده .....داشتیم ...؟؟مهمونی بدون من ؟؟ اصلا حالا که اینجوری شد باید امشبم اینجا بمونی آنا جون
آنا جون- اگه تو بخوای میمونم دخترم....فقط جوب ستلاری و امیر رو خودت باید بدی
بعد از حرفش زد زیر خنده ...
میدونستم سالاری و امیر بدون حضور نا جون تو خونه یه روزم دووم نمیارن اینقدر جفتشون بی دست و پا هستن ....
اینو همیشه خود آنا جون میگفت و سالاری تاییدش میکرد....
مادرجون رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم....
حولمو برداشتم و سریع دوشی گرفتم و اومدم بیرون ...
اولین باری بود که آنا جون تنها خونه ی ما اومده بود
تاپ سرخابی رنگی پوشیدم که ساده بود و فقط یه طرح یه گل درشت با خطوط سرمه ایه کم رنگ روش بود ....شلوار ستش رو هم که کوتاه بود تا یه کم زیر زانوم رو پوشیدم ....
موهام رو کمل خشک کردم و دورم ریختم....فقط دور چشمام رو با مداد سیاه کردم و ...همین....
دمپایی ابریه سرخابیم رو هم پوشیدم ....البته هیچوقت نمیپوشما ...فقط با همین لباسا میپوشیدمشون ....
با لبخندی تو آینه از اتاق زدم بیرون ...جفتشون تو آشپزخونه بودن
romangram.com | @romangram_com